برای جمع بندی؛  پاسخ نامه ی تشریحی سوالات شیمی ۲ کنکور سراسری ریاضی ۹۲  پاسخ نامه ی تشریحی سوالات شیمی ۳ کنکور سراسری ریاضی ۹۲  پاسخ نامه ی تشریحی سوالات شیمی ۳ کنکور سراسری تجربی ۹۲  پاسخ نامه ی تشریحی سوالات شیمی پیش ۱ سراسری ریاضی ۹۲ پاسخ نامه ی تشریحی سوالات شیمی پیش ۱ [...]

بایگانی برای دسته "کاملا بی ربط !!"

یک اگهی عجیب

بدون نظر

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: “ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم”. در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکاران‌شان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مى‌شده که بوده است. (ادامه…)


زنگ تفریح !!

بدون نظر

فرزاد حسنی

گفتگوی فرزاد حسنی با سردار رادان (ادامه…)


حکایتی از مولانا

3 نظر

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی
برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، (ادامه…)


به دنبال خدا نگرد !

1 نظر

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

(ادامه…)


سعی کن دریا باشی تا یه لیوان آب!

1 نظر

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس بیاد موندنی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”
شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ”
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”
پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .


I am sorry

3 نظر

Pencil: I’m sorry
Eraser: For what ? You didn’t do anything wrong.
Pencil: I’m sorry because you get hurt because of me.Whenever I made a mistake, you are always there to erase it. But as you make my mistakes vanish, you lose a part of yourself. You get smaller and smaller each time.
Eraser: That’s true. But I don’t really mind. You see, I was made to do this. I was made to help you whenever you do something wrong. Even though one day, I know I’ll be gone and you’ll replace me with a new one, I’m actually happy with my job. So please, stop worrying. I hate seeing you sad.
I found this conversation between the pencil and the eraser very inspirational. Parents are like the eraser whereas their children are the pencil. They’re always there for their children, cleaning up their mistakes. Sometimes along the way, they get hurt, and become smaller / older, and eventually pass on. Though their children will eventually find someone new (spouse), but parents are still happy with what they do for their children, and will always hate seeing their precious ones worrying, or sad.
Allmy life, I’ve been the pencil. And it pains me to see the eraser that is my parents getting smaller and smaller each day.
For I know that one day, all that I’m left with would be eraser shavings and memories of what I used to have.

 


دیواری که ما را از آرزوهایمان جدا می‌کند

بدون نظر

می‌گویند یک روز دانشمندی یک آزمایش جالب انجام داد. او یک آکواریوم شیشه‌ای ساخت و آن را با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد. در یک قسمت یک ماهی بزرگ‌تر انداخت و در قسمت دیگر، یک ماهی کوچک‌تر که غذای مورد علاقهٔ ماهی بزرگ بود. (ادامه…)


چگونه ازدواج نکردم!

بدون نظر

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید: «ملا، آیا تابه‌حال به فکر ازدواج افتاده‌ای؟» ملا در جوابش گفت:… …«بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.»

(ادامه…)