یک اگهی عجیب

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: “ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم”. در ابتدا، همه از دريافت خبر [...]

حکایتی از مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود،

به دنبال خدا نگرد !

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست خدا در قلبی است که برای تو می تپد خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره [...]

سعی کن دریا باشی تا یه لیوان آب!

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس بیاد موندنی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک [...]

I am sorry

Pencil: I’m sorry Eraser: For what ? You didn’t do anything wrong. Pencil: I’m sorry because you get hurt because of me.Whenever I made a mistake, you are always there to erase it. But as you make my mistakes vanish, you lose a part of yourself. You get smaller and smaller each time. Eraser: That’s [...]

دیواری که ما را از آرزوهایمان جدا می‌کند

می‌گویند یک روز دانشمندی یک آزمایش جالب انجام داد. او یک آکواریوم شیشه‌ای ساخت و آن را با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد. در یک قسمت یک ماهی بزرگ‌تر انداخت و در قسمت دیگر، یک ماهی کوچک‌تر که غذای مورد علاقهٔ ماهی بزرگ بود.